سالهاست که آشناییم. آشناییم با این نوای جانسوز که هر از گاهی به هر بهانه بزرگ و کوچکی از هر گوشه عالم برمی‌خیزد. گوش جان را خوب بگشایید... حالا چه می‌شنوید.
آری باز هم صدای گریه می‌آید. از کجاست؟ دیگر چه اهمیتی دارد در این روزها که هر کجا و به هر طریقی تمام قوای دجال‌های خونخوار‌صفت و شیطان‌پرستان دیوسیرت جهان ما جمع شده است برای بدبختی و فقر و نابودی و فاسد نمودن مردم زیردست و بیچاره برای منافع بیشتر، قدرت بالاتر و لذت‌جویی‌های تمام‌نشدنی‌شان.
آری! اشک‌های جاری تنها مُسکّن کم‌توان غم‌های تازه به تازه است. آن هم برای آنهایی که کمی باور دارند مبدأ و معاد را نه آنها که بادی ملایم در جهت مخالف را نیز تاب نمی‌آورند که یا دست کم دیوانه یا معتاد شده و یا دست آخر خودکشی را چاره کار خود می‌سازند.

فکر می‌کنی قصد مبالغه دارم، به اغراق سخن می‌گویم. کجای کاری غافل!


یا آن‌قدر مشغول پرسه‌زنی در مغازه‌ها و بازاری تا مبادا مُدهای جدید، خوراک و پوشاک و آرایش و دکور از زیر دستت بگذرد و تو حظش را نبرده باشی! و یا آن‌قدر درد کوچکت را برای خود بزرگ پنداشته‌ای که تمام فکر و روزگارت را پِر کرده و باقی گرفتاری‌ها و دردها و بلاها را نمی‌خواهی و نمی‌توانی در ذهنت جای دهی.

عجب دلیل‌هایی برای غفلت‌زدگی‌ات گفتم که همین‌ها گوشه‌ای از غم‌های رادمردان آخرالزمان است و حکایت حالشان از لبان آخرین فرستاده آفریدگار است که فرمودند: در آخرالزمان دل مؤمن در درون او آب می‌شود همان طور که نمک در آب حل می‌شود چراکه آنچه منکر و زشتی است را به چشم می‌بیند ولی قدرتی بر تغییر اوضاع ندارد.



 مگر مؤمن چه می‌بیند که دلش چنین آب می‌شود؟
 مگر نه اینکه دیگر جایی برای احترام و حرمت گذاشتن نمانده!
 یا مگر کمتر بزرگ‌تری نیست که دلش برای کوچک‌تر به رحم آید!
مگر نیست فرزندی که پدر و مادر را نفرین کند و به مرگشان خوشحال و خرسند شود .
یا خواهر و برادران یک خانواده که دین‌های مختلف برگزیده‌اند.
 یا پدر و مادری که فرزند را از رفتن به راه دین باز ندارند و او را به جرم آخوند و منبری شدن هزار با متلک نبندند .
یا مگر نیستند زنان و مردانی که از جنسیت خود خسته‌اند و گاهی که توانش را بیابند تغییر جنسیّت می‌دهند .
یا مگر آمار طلاق رکورد نمی‌شکند و حدود زن و مرد رعایت می‌شود؟


مگر سال‌ها نیست که زنان و دختران با تپه نه که با کوه کوهانیِ پشت سرشان خو کرده‌ و اقسام جدیدترین متدهای زیبایی را بر سر و صورتشان به خاطر نامحرمان نقش نمی‌زنند.

مگر نه از این طریق مردان خیره‌سر و تیره‌بخت به دام زنا و تجاوز به عنف افتاده و به دار آویخته نگردیدند.

مگر بدبخت‌تر از اینان همان‌هایی نیستند که تن به لواط و همجنس‌گرایی داده‌اند.
مگر فساد و فحشا بیداد نمی‌کند؟! خدایا از فساد جامعه دلم گرفته؟!

به قلم دوست باحالم مهدیه کوثردوست

                                                                   ادامه دارد...
به نقل از وبلاگ : آواز زندگی