مراسم تشییع پیکر یازده شهید جنگ تحمیلی در مشهد - 1394
حجاب دختران در کاروانهای راهیان نور
اعزام کاروانهای راهیان نور به مناطق جنگی جنوب در سال 1393













موضوعات مرتبط: حجاب در اجتماعات، حجاب دانشجویان، حجاب و شهدا، حجاب دختران بسیجی، من چادرم را دوست دارم، مطالب خواندنی، متفرقه
سرم فقط برای بوسیدن دست های شهیدپرور تو خم می شود ...
مـــــــادرم؛
ســــرم نه از بــــرای ظلــــم خـــــم می شـــــود؛
نه مــــرگ، نه تـــــرس؛
ســـــرم فقط برای بوسیــدن دســت های شهیـــــدپـــرور تــو خـــــم می شود ...
دلتنگ غروب شلمچه ...
دلتنگم...
دلتنگ غروب شلمچه ...
غروب شلمچه و امتداد خورشید با گنبد طلایی سالار شهیدان ...
غروب شلمچه و حسرت گذشتن از مرز ...
غروب شلمچه و پرواز دل ...
" خـــ ـــدا " فقط "تـــ ـــــو" را میخواهم و بــــ ـس...
حواست باشد....
داریم در جایی "زندگــــی" میکنیم کـه:
هَرزگی "مــــــد" اســت !
بی آبرویــی "کلــــاس" اســـت !
مَســـــتی دود "تفــــریح" اســـت !
رابطه با نامحرم "روشن فکــــری" اســت !
گــُـرگ بــودن رَمـــز "موفقیـــت" اســـت!
بی فرهنگی "فرهنـــگ" است!
پشت به ارزش ها واعتقادات کردن نشانه "رشـــد و نبوغ" است !
و...........
خدایا ممنون که نه باکلاسم نه روشنفکر ونه...
فقط "تـــ ـــــو" را میخواهم و بس...
و تو ای همسنــــگر
مواظب باش
..
زنان در جبهه های جنگ
زنان رزمنده / تصاویرزنان در جبهه های جنگ
تصاویری از آموزشهای نظامی به زنان و حضور آنها در پشتیبانی از جنگ به روایت عکاسان دفاع مقدس.
این عکسها را پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد منتشر کرده است.
هفته دفاع مقدس مبارک
31 شهریور
آغاز هفته ی دفاع مقدس رو به ملت ایران تبریک می گم.
خدا کمک کنه به ما
که بتونیم
وارثان خوبی برای میراث شهدا باشیم.
تو چه با غیرت ، نگران چادر مادرت بودی
رضایت نامه را گذاشت جلوی مادرش
چه امضا بکنی ،چه امضا نکنی ، من میرم!
اما اگر امضا نکنی من خیالم راحت نیست.
شاید هم جنازه ام پیدا نشه!
در دل مادر آشوبی به پا شد.
رضایت نامه را امضا کرد.
پسر از شدت شوق سر به سر مادرش میگذاشت
جنازه ام را که آوردند ، یه وقت خودت را گم نکنی
بیهوش نشی هااا
چادرت را هم محکم بگیر!
تو چه با غیرت نگران چادر مادرت بودی
و برخی مردان شهر من چه راحت تر خودشان چادر از سر زنانشان برداشتند.
من از گفتن شرمنده ام ، شرم دارم!!! ...
وصیت های شهدا در مورد حجاب
«و تو اي خواهر ديني ام: چادر سياهي كه تو را احاطه كرده است ازخون سرخ من كوبنده تر است.»
(شهيد عبدالله محمودي)
«خواهرم: محجوب باش و باتقوا، كه شماييد كه دشمن را با چادرسياهتان و تقوايتان مي كشيد.» «حجاب تو سنگر تو است، تو از داخل حجاب دشمن را مي بيني و دشمن تو را نمي بيند.»
(سردار شهيد رحيم آنجفي)
«حفظ حجاب هم چون جهاد در راه خداست.»
(شهيد محمد كريم غفراني)
«خواهرم: از بي حجابي است اگر عمر گل كم است نهفته باش و هميشه گل باش.» (شهيد حميد رضا نظام)
«از تمامي خواهرانم مي خواهم كه حجاب اين لباس رزم را حافظ باشند.»
(شهيد سيد محمد تقي ميرغفوريان)
«خواهرم: هم چون زينب باش و در سنگر حجابت به اسلام خدمت كن.»
(طلبه شهيد محمد جواد نوبختي )
«يك دختر نجيب بايد باحجاب باشد.»
(شهيد صادق مهدي پور)
«خواهرم: حجاب تو مشت محكمي بر دهان منافقين و دشمنان اسلام مي زند.»
(شهيد بهرام يادگاري)
«تو اي خواهرم... حجاب تو كوبنده تر از خون سرخ من است.»
(شهيدابوالفضل سنگ تراشان)
«به پهلوي شكسته فاطمه زهرا(س) قسمتان مي دهم كه، حجاب را حجاب را، حجاب را، رعايت كنيد.»
(شهيد حميد رستمي)
«خواهر مسلمان: حجاب شما موجب حفظ نگاه برادران خواهد شد. برادرمسلمان:بي اعتنايي شما و حفظ نگاه شما موجب حجاب خواهران خواهدشد.» (شهيد علي اصغر پور فرح آبادي)
«شما خواهرانم و مادرانم: حجاب شما جامعه را از فساد به سوي معنويت و صفا مي كشاند.»
(شهيد علي رضائيان)
«از خواهران گرامي خواهشمندم كه حجاب خود را حفظ كنند، زيرا كه حجاب خون بهاي شهيدان است.»
(شهيد علي روحي نجفي)
«مادرم... من با حجاب و عزت نفس و فداكاري شما رشد پيدا كردم.»
(شهيد غلامرضا عسگري)
«اي خواهرم: قبل از هر چيز استعمار از سياهي چادر تو مي ترسد تاسرخي خون من.» (شهيد محمد حسن جعفرزاده)
«خواهرم: زينب گونه حجابت را كه كوبنده تر از خون من است حفظ كن.»
(شهيد محمد علي فرزانه)
« خواهران ما در حالي كه چادر خود را محكم برگرفته اند و خود راهم چون فاطمه و زينب حفظ مي كنند... هدف دار در جامعه حاضرشده اند.»
(رييس جمهور شهيد محمد علي رجايي)
حجاب دختران جوان در کاروان های راهیان نـــــــور
قدیما عکس های عاشقی اینجوری بود !!!!
سیاهی چادرت یک دنیا حرف دارد...

بدانکه در پس سیاهی چادرت
غربت زهرا (س) را در کوچه های مدینه،
صبر زینب (س) را درکربلا ،
شیدایی رقیه را در خرابه ی شام
تمام شیعه و مظلومیت آن را می توان دید
و تو نیز به خود ببال که عالمیان تو را در این لباس رزم و مبارزه درانتظار و قیام مهدی (عج) نظاره گر خواهند بود.
حضور زنان محجبه در کاروان راهیان نور
![]()
حضور زوج های جوان در مناطق عملیاتی جنوب - سال 1392
حضور خانواده ها در کاروان های راهیان نور

*********************

*********************

شهادت ، هنر مردان خداست
حجاب در کاروان راهیان نور جنوب کشور - اسفند ماه 1391

راهیان نور جنوب کشور
حجاب ، نماد زن ایرانی
شلمچه بوی چادر خاکی زهرا می دهد

غبارروبی گلزار شهدا توسط دختران گروه «کبوترانه»
رنگ که گرفتی
پُررنگ که شدی
یادت میرود که خاک رنگی ندارد
که آب بیرنگ است
و همهی تو از آب و خاک
یادت میرود که همین رنگها
فرصت انعکاس آسمان را
از روحت میگیرند
که خودت را
لابهلای هزاران حرف و اسم و حدیث
گم میکنی
که هر جا میرسی
رنگها را پس میزنی
و دنبال دلت میگردی
که دلت را برمیداری
و میزنی به آب
به خاک
به آتش…
تا رنگها بروند و
تو بمانی و دلت…
دلت که تشنه است
تشنهی یک قطره باران…
کبوترانه گرد حریم امنی جمع شدهاند
در بهشت؛
بهشتی که مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان است
و دارالشفای آزادگان.
هفتهای چند روز از شهر و رنگ و لعابِ گرفتهاش جدا میشوند
و قلم بهدست میگیرند
تا همان دم که رنگ بر حروفِ رنگ و رو رفتهی سنگها میزنند،
غبار ِنشسته از روزمرگی زندگی بر چهرهها و قلبهایشان را پاک کنند.
اینجا بهشت زهرای تهران است؛ قرار روزهای چهارشنبهی دخترانی که دلتنگیهای هفتگیشان را برداشتهاند و آمدهاند تا گوشهای با خود خلوت کنند؛ خلوتی آغشته به رنگ سرخ… سپید… سبز…
«کبوترانه» نام گروه فرهنگی تعدادی از دختران تهرانی است، که در مناطق عملیاتی جنوب کشور، در ایام راهیان نور شکل گرفته. از اولین برنامههای این گروه، نوسازی و غبارروبی گلزار شهدای تهران، عیادت از جانبازان، و دیدار با خانوادههای شهداست.
سارا که مدیریت بچهها را بهعهده دارد، میگوید: “قرار بر این است که در کنار این برنامهها کلاسهای مباحثه، اخلاق و خودشناسی با حضور اساتید برجسته و اعضا، در دفتر مرکزی گروه در بهشت زهرا برگزار شود.”
کــ ــجـ ـا گـ ـلهـ ـای پـَ ـرپـَ ـر مـ ـیفـ ـروشـ ـنــ ــد؟
شـ ـهـ ـادت را مـ ـکـ ـرّر مـ ـیفـ ـروشـ ـنـ ـد؟
دلـ ـم در حـ ـسـ ـرت پـ ـرواز پـ ـوسـ ـیـ ـد
کــ ــجـ ـا بـ ـال کـ ـبـ ـوتـ ـر مـ ـیفـ ـروشـ ـنــ ــد؟*
شما هم دلتان پــــرواز میخواهد؟
کـبـوتـرهـا
منتظرند…

*شعر از سیدحبیب نظاری
مراسم استقبال از پیکر شهیدان دوران دفاع مقدس
حجاب میراث خون شهداست ، پاسدارش باشیم.
حاج آقا باید برقصه ......
این مطلب رو تو یکی از وبلاگها دیدم دلم نیومد که نذارم
بخونین خیلی قشنگه...

این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی كه راهی نور بود، از یكی از راویان نورانی شنیدم كه خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ میكند... بخوانیدش كه قطعا خالی از لطف نیست:
"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یكی از دانشگاههای بزرگ كشور آمده بودند جنوب. چشمتان روز بد نبیند... آنقدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند كه هیچ كدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند. وضع ظاهرشان فوقالعاده خراب بود. آرایش آنچنانی، مانتوی تنگ و روسری هم كه دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.
اخلاقشان را هم كه نپرس... حتی اجازه یك كلمه حرف زدن به راوی را نمیدادند، فقط میخندیدند و مسخره میكردند و آوازهای آنچنانی بود كه...
از هر دری خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ یعنی نگذاشتند كه بشود...
دیدم فایدهای ندارد! گوش این جماعت اناث، بدهكار خاطره و روایت نیست كه نیست!
باید از راه دیگری وارد میشدم... ناگهان فكری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا برمیآمد...
سپردم به خودشان و شروع كردم.
گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!
خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟
گفتم: آره!!!
گفتند: حالا چه شرطی؟
گفتم: من شما را به یكی از مناطق جنگی میبرم و معجزهای نشانتان میدهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا كردید، قول بدهید راهتان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل كنید.
گفتند: اگر نتوانستی معجزه كنی، چه؟
گفتم: هرچه شما بگویید.
گفتند: با همین چفیهای كه به گردنت انداختهای، میایی وسط اتوبوس و شروع میكنی به رقصیدن!!!
اول انگار دچار برقگرفتگی شده باشم، شوكه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره كار را به آنها سپردم و قبول كردم.
دوباره همهشون زدند زیر خنده كه چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
در طول مسیر هم از جلفبازیهای این جماعت حرص میخوردم و هم نگران بودم كه نكند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نكند مجبور شوم...! دائم در ذكر و توسل بودم و از شهدا كمك میخواستم...
میدانستم در اثر یك حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آنها بیحفاظ است...
از طرفی میدانستم آنها اگر بخواهند، قیامت هم برپا میكنند، چه رسد به معجزه!!!
به طلائیه كه رسیدیم، همهشان را جمع كردم و راه افتادیم ... اما آنها كه دستبردار نبودند! حتی یك لحظه هم از شوخیهای جلف و سبك و خواندن اشعار مبتذل و خندههای بلند دست برنمیداشتند و دائم هم مرا مسخره میكردند.
كنار قبور مطهر شهدای طلائیه كه رسیدیم، یك نفر از بین جمعیت گفت: پس كو این معجزه حاج آقا! ما كه اینجا جز خاك و چند تا سنگ قبر چیز دیگهای نمیبینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع كردند: حاج آقا باید برقصه...

برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یكی از بچهها خواستم یك لیوان آب بدهد.
آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...
تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری كه هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمیشود! همه اون دخترای بیحجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری كه طلائیه را پر كرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت میداد...
همهشان روی خاك افتادند و غرق اشك شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه میزدند ... شهدا خودی نشان داده بودند و دست همهشان را گرفته بودند. چشمهاشان رنگ خون گرفته بود و صدای محزونشان به سختی شنیده میشد. هرچه كردم نتوانستم آنها را از روی قبرها بلند كنم. قصد كرده بودند آنجا بمانند. بالاخره با كلی اصرار و التماس آنها را از بهشتیترین خاك دنیا بلند كردم ...
به اتوبوس كه رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل كردم، حالا نوبت شماست، كه دیدم روسریها كاملا سر را پوشاندهاند و چفیهها روی گردنشان خودنمایی میكند.
هنوز بیقرار بودند... چند دقیقهای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت میكردند...
پرسیدم: به كجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.
سال بعد كه برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها كردهاند و به جامعهالزهرای قم رفتهاند ... آری آنان سر قولشان به شهدا مانده بودند ..."

مادر شهید حسین فهمیده در مراسم بزرگداشت روز زن در خبرگزاری فارس
مادر شهید حسین فهمیده در مراسم بزرگداشت روز زن سال 1391 در خبرگزاری فارس

حجاب در کاروان راهیان نور -- اسفند ماه 1390

چادر میراث شهداست

سمیه کردستان ، اسطوره ای که جان داد تا حرمت امام خود را نشکند.
(سمیه کردستان ، اسطوره ای که جان داد تا حرمت امام خود را نشکند)

ولادت و معرفت به معبود
ناهید فاتحی كرجو در چهارمین روز از تیر ماه سال 1344 در شهر سنندج در میان خانوادهای مذهبی و اهل تسنن به دنیا آمد. پدرش محمد از پرسنل ژاندارمری بود و مادرش سیده زینب، زنی شیعه، زحمتكش و خانه دار بود كه فرزندانش را با عشق به اهل بیت (ع) بزرگ میكرد.
ناهید كودكی مهربان، مسئولیت پذیر و شجاع بود كه در دامان عفیف مادر، با رشد جسم، روح معنوی خود را پرورش میداد. آن قدر در محراب عبادت با خدا لذت میبرد كه به پدرش گفته بود: «اگر از چیزی ناراحت و دلتنگ باشم وگریه كنم، چشمانم سرخ میشود و سرم درد میگیرد. اما وقتی با خدا راز و نیاز كرده و گریه میكنم، نه خستهام، نه سردرد و ناراحتی جسمی احساس میكنم، بلكه تازه سبك تر و آرام تر میشوم».
نوجوانی از جنس ایمان و شهامت
با شروع حركت های انقلابی مردم ایران، ناهید هم به سیل خروشان انقلابیون پیوست و با شركت در راهپیماییها و تظاهرات ضد طاغوت در جرگه دختران مبارز كردستان قرارگرفت.
روزی با دوستانش به قصد شركت در تظاهرات علیه رژیم به خیابانهای
اصلی شهر رفت. لحظاتی از شروع این خیزش مردمی نگذشته بود كه مأموران شاه به مردم
حمله كردند. آنها ناهید را هم شناسایی كرده بودند و قصد دستگیری او را داشتند كه
با كمك مردم از چنگال آن دژخیمان فرار كرد. برادرش میگوید؛
«آن شب ناهید از درد نمیتوانست درست
روی پایش بایستد. بر اثر ضربات ناشی از باتوم، پشتش كبود رنگ شده بود».
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و شروع درگیریهای ضد انقلاب در مناطق كردستان، همكاریاش را با نیروهای ارتش و بسیج و سپاه آغازكرد. شروع این همكاری، خشم ضد انقلاب به خصوص گروهك كومله را كه زخم خورده فعالیتهای انقلابی این نوجوان و سایر دوستانش بود، برانگیخت.
راهی به سوی آسمانی شدن
ناهید علاوه بر همکاری با بسیج وسپاه بیشتر وقتش را به خواندن كتابهای مذهبی و قرآن و انجام فعالیتهای اجتماعی میگذراند.
اوایل زمستان سال 1360 به شدت بیمار شد و به درمانگاهی در میدان
مركزی شهر سنندج مراجعه كرد. اما از ساعت مراجعتش خیلی گذشته بود و خانواده نگران
شده بودند. خواهرش به دنبالش میرود و بعد از
ساعتها پرس و جو پیدایش نمیكند.
خبری از ناهید نبود! انگار كه اصلاً به درمانگاه نرفته بود! آن وقت ها پدر ناهید
در جبهه خرمشهر بود و مادر نگران و دست تنها، به تنهایی همه جا دنبال او میگشت.
تا اینكه بالاخره از چند نفر كه ناهید را میشناختند
و او را آن روز دیده بودند شنید كه: چهار نفر، ناهید را دوره كرده، به زور سوار
مینی بوس كردند و بردند!
بعد از ربوده شدن ناهید، خانواده او مرتب مورد تهدید قرار میگرفتند.
افراد ناشناس به خانه آنها نامه میفرستادند كه:
اگر باز هم با سپاه و پیشمرگان انقلاب همكاری كنید، بقیه بچه هایتان را هم میكشیم
.
زخم ستاره
چند وقتی از ربوده شدن ناهید گذشته بود كه خبر گرداندن دختری در روستاهای كردستان با دستانی بسته و سری تراشیده به جرم اینكه «این جاسوس خمینی است!» همه جا پخش شد. یك روستایی گفته بود: آنها سر دختری را تراشیده بودند و او را در روستا میگرداندند . گفته بودند آزادت نمیكنیم مگر اینكه به خمینی توهین كنی!.
او ناهید بود كه با شهامت و ایستادگی قابل تحسین از مقتدای انقلابی خود حمایت كرده و زیر بار حرف زور آنها نرفته بود. مردم روستا در آن شرایط سخت كه جرأت حرف زدن نداشتند، به وضعیت شكنجه وحشیانه این دختر اعتراض كرده بودند. اما هیچ گوش شنوا و مرد عملی پیدا نشده بودكه ناهید، دختر جوان و انقلابی را از چنگال ستم آنها رهایی بخشد.
از روز ربوده شدن او یازده ماه میگذشت كه پیكر بی جان و مجروح و كبود او را با سری شكسته و تراشیده در سنگلاخ های اطراف روستای هشمیز پیدا كردند. روایت دیگر حاکیست که اشرار برای وادار کردن ناهید به توهین نسبت به حضرت امام(ره) اورا زنده بگور کرده بودند.
وقتی جنازه را به شهر سنندج انتقال دادند مادرش بسیار بی تابی میكرد و چندین بار از هوش رفت. پیكر آغشته به خون ناهید اگر چه دیگر صدایی برای فریاد زدن و جانی برای فدا كردن در راه انقلاب نداشت اما كتابی مصور از ددمنشی ضد انقلاب بود. زنان سنندجی با دیدن آثار شكنجه بر بدن ناهید و سر شكسته و تراشیدهاش، به ماهیت اصلی ضد انقلاب، بیش از بیش پیبرده و با ایمان و بصیرتی بیشتر به مبارزه با آنان پرداختند.

تهران، سفر آخر
شرایط حاد منطقه در آن سال و خفقان حاکم گروهکها بر مردم، فشار زایدالوصفی که به خانواده شهید رفته بود مادر شهید را بر آن داشت به تهران هجرت کند و پیكر شهید ناهید كرجو، شهید مظلوم سنندجی را در قطعه شهدای انقلاب بهشت زهرای تهران دفن نماید.
چند سال بعد، مادر از اندوه فراق ناهید، بیمار شد و از دنیا رفت. برادر ناهید میگوید: مادرم در تهران ماند و با بچه های كوچك و وضعیت بد اقتصادی مجبور به كار شد. دوران سختی را گذراندیم اما مادر دلخوش بود كه نزدیك ناهید است. دلش خوش بود كه دیگر لازم نیست كوه به كوه، دشت به دشت و آبادی به آبادی دنبال ناهید بگردد.
و اینک ...
اینك نوجوانان و دختران ایران اسلامی باید بدانند كه وقتی ناهید فاتحی كرجو به شهادت رسید بیش از هفده سال نداشت اما اكنون بعد از گذشت سی سال از شهادتش، نامش به بركت متعالی بودن هدف و ارزش هایش زنده و شیوه زندگیاش الگویی برای زنان مجاهد است.
اگر در صدر اسلام سمیه زیر شکنجه جاهلان عرب حاضر به نفی وحدانیت خدا نشد و در دفاع از اعتقادات راسخ خود شهادت را برگزید، امروز زنان موحد، الگویی نزدیکتر را پیش رو دارند. دختر نوجوان شجاعی که تحمل شکنجههای طاقت فرسا را بر توهین به امام خود ترجیح داد و در مسیر ایستادگی و در دفاع از آرمانها و اصول متعالی اسلامی، شهادت را برگزید، و او کسی نیست جز سمیه ی کردستان شهیده ناهید فاتحی کرجو.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++
بنرها و پوسترهای فراوانی در فضا و محیط باز مصلای امام خمینی(ره) محل برگزاری نمایشگاه کتاب نصب شده اما یک پوستر بیش از دیگران توجه بازدیدکنندگان را متوجه خود کرد.
به گزارش سه نسل، از راهروی کوچکی از رواق آجری که عبور کنی به بخش یاس و سالن کارنامه نشر جمهوری اسلامی ایران می رسی، در انتهای دیوار یاس که مملو از گلهای زیبای یاس است بنر و پوستری نصب شده که توجه اکثر بازدیدکنندگان را به خود جلب می کند.
بنری با عکس زیبای دختری نوجوان بنام «سمیه کردستان».
نام سمیه شهید ایران «ناهید فاتحیکرجو» است، پدرش از پرسنل ژاندارمری بود و مادرش خانهدار. او از کودکی هم قلب مهربانی داشت، اغلب لباسها و وسایلش را به دیگران هدیه میکرد. از دوره نوجوانی با گروههای مبارز مسلمان همکاری نزدیک داشت و دیگر همسالانش را نسبت به ظلم و ستم رژیم پهلوی آگاه میکرد. بعد از درخشیدن نوری از قلب زمین، این نوجوان ۱۳ ساله، از یاران روحالله شد.
* جلوی تلویزیون ایستاد و با امام درددل کرد
«محمود فاتحی کرجو» پدر شهیده میگوید: ناهید، مذهبی و نترس بود. در جلسات قرآن و جلسات مبارزه با رژیم شاه شرکت میکرد و درباره جلساتی که شرکت کرده بود، با دیگران صحبت میکرد. در راهپیماییهای انقلاب حضور داشت و با دیدن عکس و پوستر شهدا منقلب میشد.
به امام خمینی(ره) علاقه زیادی داشت. روز ۱۲ بهمن که برای نخستین بار، امام(ره) را در تلویزیون دید، با صدای بلند مرا صدا کرد و گفت «بابا این آقای خمینی است». دستش را روی صفحه تلویزیون کشید و گفت «خیلی دوست دارم از نزدیک با او صحبت کنم» و جلوی تلویزیون ایستاد و شروع کرد به درد دل کردن با امام.
* ناهید، خیلی زیبا دعا و قرآن میخواند
مریم فاتحی کرجو خواهر این شهیده ادامه میدهد: ناهید به قرآن علاقه زیادی داشت. در ماه مبارک رمضان حتماً در کلاس قرآن شرکت میکرد و قرآن را ختم میکرد. خیلی زیبا دعا و قرآن میخواند. دعاهای ائمه را با حزن خاصی میخواند و ما از خواندن او لذت میبردیم.
* ایستادگی سمیه کردستان در مقابل ساواک
یکی از دوستان شهید «ناهید فاتحیکرجو» بیان میدارد: سال ۱۳۵۷، تظاهرات زیادی در سنندج برگزار میشد. یک روز، در خانه مشغول کار بودم که متوجه سر و صدای زیادی شدم. از خانه بیرون رفتم. ناهید و مادرش در خیابان بودند و همسایهها دور و بر آنها جمع شده بودند. خیلی ترسیدم. سر و صورت ناهید زخمی و کبود شده بود و با فریاد از جنایات رژیم پهلوی و درنده خوییهای ساواک میگفت. گویا در تظاهرات او را شناسایی کرده و کتک زده بودند و قصد دستگیری او را داشتند.
آن قدر با باتوم و شلاق به او زده بودند که پشتش سیاه و کبود شده بود. درد زیادی داشت که نمیتوانست بایستد.
* نفوذ یک کومله در زندگی سمیه کردستان
لیلا فاتحیکرجو خواهر شهیده میگوید: ناهید ۱۵ ساله بود که خواستگار داشت. خواستگار او شغل، درآمد و وضعیت خوبی داشت و اصرار زیادی به این ازدواج داشت. ناهید هم راضی نبود. فاصله سنی زیادی با آن مرد داشت و میگفت «من هنوز به سن ازدواج نرسیدهام». مراسم نامزدی مختصری برگزار شد. کم کم متوجه شدیم داماد با ما سنخیتی ندارد.
بعضی وقتها رفتار مشکوکی از خود نشان میداد. چندی بعد او را به خاطر فعالیتهای ضدانقلابیاش و در حین ارتکاب جرم دستگیر کردند. ما آن وقت بود که فهمیدیم از اعضای کومله بوده است و بعد از محاکمه اعدام شد. ناهید اصلاً او را دوست نداشت و نمیخواست چیزی از او بداند. ناهید را برای بازجویی هم برده بودند. اما چون چیزی نمیدانست بعد از مدتی او را آزاد کردند.
بعد از قضیه نامزدیاش، تمام فکر و ذهنش مطالعه و خواندن قرآن بود. اما خیلی به او فشار آمده بود. تحمل حرف مردم را نداشت. او هم تودار بود. حرف و کنایههای مردم را میشنید و تو دلش میریخت و دم نمیزد. در واقع فشار مضاعفی را تحمل میکرد. از یک طرف مردم میگفتند «او جاسوس کومله است چون نامزدش کومله بوده»، از طرف دیگر میگفتند «او جاسوس سپاه است و نامزدش را لو داده است». بعد از اعدام نامزدش و سختیهایی که متحمل شده بود، معمولا هر جا میرفت، من همراه او بودم.
* زمستانی که کومله ناهید را به اسارت گرفت
لیلا فاتحی کرجو ادامه میدهد: روز دوشنبه بود؛ در روزهای سرد دی ماه ۱۳۶۰ ناهید بیمار شد به طوری که باید دکتر میرفت. من در حال شستن رخت بودم. قرار شد او برود و من بعد از تمام شدن کارم، پیش او بروم. درمانگاه در میدان آزادی سنندج بود. نیم ساعت بعد کارم تمام شد و به سمت درمانگاه رفتم. مطب تعطیل شده بود. دور و برم را گشتم. خبری از ناهید نبود. به خانه برگشتم. مادرم مطمئن بود که اتفاقی نیفتاده است. با اطمینان از پاکدامنی دخترش میگفت «حتماً کاری داشته است، رفته دنبال کارش، هر کجا باشد برمیگردد؛ دختر سر به هوا و بیفکری نیست».
مادر به من هم دلداری میداد. شب شد، اما او برنگشت. فردا صبح مادرم به دنبال گمشدهاش به خیابانها رفت. از همه کسانی که او را میشناختند پرس و جو کرد. از دوستان، همکلاسیها، مغازهدارها و ... پرسید. تا اینکه چند نفر از افرادی که او را میشناختند، گفتند «ناهید را در حالی که چهار نفر او را دور کرده بودند، دیدهاند که سوار مینیبوس شده است». مادرم، راننده مینیبوس را که آنها را سوار کرده بود پیدا کرد و از او درباره ناهید پرسید. راننده اول میترسید اما با اصرار مادرم گفت که «آنها را در یکی از روستاهای اطراف سنندج پیاده کرده است».
* جستوجوی مادر برای پیدا کردن ناهید و نامههای تهدیدآمیز کومله
لیلا فاتحیکرجو میگوید: مادرم، با کرایه قاطر یا با پای پیاده، روستاهای اطراف را گشت، اما او را پیدا نکرد. پس از ربوده شدن ناهید، مرتب نامههای تهدید کننده به خانه ما میانداختند، زنگ خانه را میزدند و فرار میکردند. در آن نامهها، خانواده را تهدید کرده بودند که اگر با نیروهای سپاه و پیشمرگان کرد همکاری کنید، بقیه فرزندانتان را میدزدیم یا اینکه مینوشتند شبانه به خانهتان حمله میکنیم و فرزندان را جلوی چشم مادرشان خواهیم کشت. زمان سختی بود. بچهها سن زیادی نداشتند. مادرم هم باردار بود. اضطراب و نگرانی در خانه حاکم بود. مادرم همه جا را میگشت تا خبری از ناهید بگیرد.
سیده زینب مادر شهیده «ناهید فاتحیکرجو» در زمستان سخت و سرد کردستان به همه جا سر میکشید، گاهی بعضی از فرصت طلبان از او مبالغ زیادی پول میگرفتند تا آدرس یا خبری از ناهید به او بدهند و آدرس قلابی میدادند. خیلی او و خانوادهاش را اذیت میکردند. او تمام شهرهای کردستان را به دنبال ناهید گشت، اما اثری از او پیدا نکرد. سقز، بوکان، دیواندره، مریوان، آبادیهای اطراف شهرهای مختلف، ... هر کجا که میگفتند کومله مقر دارد، میرفت. نیروهای پاسدار هم از اسارت ناهید خبر داشتند و آنها هم به دنبال ناهید و دیگر اسرا میگشتند.
* کوملهها موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا میگردانند
شهلا فاتحی کرجو خواهر شهیده اضافه میکند: خبر به ما رسید که کوملهها، موهای سر ناهید را تراشیده و او را در روستا میگردانند. شرط رهایی ناهید را توهین به حضرت امام(ره) قرار داده بودند اما ناهید استقامت کرده و در برابر این خواسته آنها، شهادت را بر زنده بودن و زندگی با ذلت ترجیح داده بود.
مردم روستا، در آن شرایط سخت که جرأت دم زدن نداشتند، به وضعیت شکنجه وحشیانه این دختر اعتراض کرده بودند. بعد از مدتی به آنها گفته شد، او را آزاد کردهاند.
* و اما زنده به گور کردن سمیه کردستان توسط ضدانقلاب
ناهید فقط ۱۶سال داشت؛ او را به شدت شکنجه کرده بودند. موهای سرش را تراشیده بودند. هیچ ناخنی در دست و پا نداشت. جای جای سرش کبود و شکسته بود. پس از شکنجههای بسیار او را در آذر ماه ۱۳۶۱ زنده به گور کردند و پیکر مطهر این شهیده به تهران منتقل و سپس در گلزار شهدای بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد.
































این وبلاگ به نیت احیای امر به معروف و نهی از منکر در فضای مجازی و همچنین فضای حقیقی